دهـکــده ادبـیــات پـاســارگــاد
به وبلاگ خودتون خوش آمدید امیدوارم لحظات خوبی را سپری کنید
چراغ زیادی از برو بچه‌ها تو چت روشن بود؛ دوستانی که ندیده بودم؛ صفحه پر از گفتگوهای نصفه نیمه بود. مامان از تو اتاق صدا زد: غزال... به باباجی زنگ زدی؟ - الان می‌زنم. مامان قرنطینه شده بود، به خاطر شیمی‌درمانی. وقتی مامان شیمی‌درمانی می‌شد، من به جاش، غروب ها زنگ می‌زدم به باباجی، بعضی شب ها هم می‌رفتم پیش شان. شماره ی باباجی را گرفتم. - الو... سلام باباجی... - ا لو... ا لو... شما کی هستی؟ از کجا زنگ می‌زنی؟ - منم باباجی... غزال. - کی؟ - غزال؟ - اه... غزال... خوبی بَبَ؟ - خوبم. تو خوبی؟ مادرجون خوبه؟ - الو...الو... ساعت شما چنده؟ - چهارونیم. - صبح به مریم می‌گم پاشو صبح شده... می‌گه شبه. زنگ زدم به انوشه، می‌گم صبحه یا شبه؟ می‌گه صبحه... می‌گم ببین مادرت چی می‌گه.... الان ساعت چنده بَبَ؟ - چهارونیم. اه... چهار ونیم....... لعنتی شدم بَبَ.... سماور ما سوخته... تلویزیون مارو چکار کردی ؟ - سفارش کردم یکی بیاد ببره.(((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید)))))

ادامه مطلب...
ارسال توسط نــاهـــــیــد
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود . یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است ، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند . مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟ دوستت احتمالا دیگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی ! حرف های مافوق ، اثری نداشت ، سرباز اینطور تشخیص داد که باید به نجات دوستش برود . اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند . افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت : من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، خوب ببین این دوستت مرده !(((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید)))))

ادامه مطلب...
ارسال توسط نــاهـــــیــد
ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﮔﺮﺩد ﺳﺮﺑﺎﺯ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺳﺪ ﺍﺯ ﻧﯿﻮ ﯾﻮﺭﮎ ﺑﺎ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺗﻤﺎﺱ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺟﻨﮓ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻣﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ خواﻫﺸﯽ ﺩﺍﺭﻡ؛ ﺭﻓﯿﻘﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ او ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ؛آنها ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻣﺎ ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﻣﯿﻞ ﻣﺸﺘﺎﻗﯿﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ببینیم؛ ﭘﺴﺮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ ﻭﻟﯽ ﻣﻮﺿﻮﻋﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻭ ﺑﺪوﻧﯿﺪ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺁﺳﯿﺐ ﺩﯾﺪﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﺛﺮ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺑﺎ ﻣﯿﻦ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﻭیک ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺟﺰ ﺷﻤﺎ ﻭ ﻣﻦ؛ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻫﯿﺪ ﺍﻭ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﺪ ﭘﺪﺭﺵ ﮔﻔﺖ: ﭘﺴﺮ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺸﮑﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺭﺥ ﺩﺍﺩﻩ ﻣﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯿﻢ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﯿﻢ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﺪ ﻭﻟﯽ با ﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻪ؛ ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ ﻧﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺍﻭ ﺩﺭﻣﻨﺰﻝ ﻣﺎ ﻭ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺯندگی ﮐﻨﺪ؛ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺭﺟﻮﺍﺏ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻧﻪ ﻓﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﻣﻮﺟﺐ ﺩﺭﺩﺳﺮ ﻣﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﯿﻢ او ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ را ﺑﺮ ﻫﻢ ﺑﺰﻧﺪ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﮔﺮﺩﯼ ﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮشش ﮐﻨﯽ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﺍین ﻣﺴﺎﺋﻞ ﺭﺍ ﻧﮑﻦ. ﺩﺭﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﭘﺴﺮ ﺑﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺗﻠﻔﻦ ﺭﺍ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﭘﻠﯿﺲ ﻧﯿﻮ ﯾﻮﺭک به ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﭘﺴﺮ ﺍﻃﻼﻉ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ﮐﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﺩﺭ ﺳﺎﻧﺤﻪ ﯼ ﺳﻘﻮﻁ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﺟﺎﻥ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎ ﺭﺍ ﻣﺸﮑﻮﮎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﮐﺸﯽ ﭘﺴﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﻭ ﺳﺮﺍﺳﯿﻤﻪ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻧﯿﻮ ﯾﻮﺭﮎ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﺟﺴﺪ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻗﺎﻧﻮﻧﯽ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ ﺑﺎ ﯾﺪﻥ ﺟﺴﺪ ﻗﻠﺐ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺯ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﺍﯾﺴﺘﺪ ﭘﺴﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﻭ یک ﭘﺎ ﻧﺪﺍﺷﺖ


ارسال توسط نــاهـــــیــد
آخرین مطالب

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 155 صفحه بعد